سایت پزشکی دکتر رحمت سخنيDr.Rahmat Sokhani

سایت پزشکی دکتر رحمت سخنيDr.Rahmat Sokhani

سایت علمی و مشاوره پزشکی رایگان در تمامی زمینه های رشته پزشکی است rs272@yahoo.com

شهيده جميله رمضان شيخ سرمست ودکتر رحمت سخني (پسرشان )

درددل با مادر شهيدم خانم جميله رمضان شيخ سرمست

نوشته :دکتر رحمت سخني از اروميه

مادرجان نميدانم از کجا شروع کنم ؟ولي ميتوانم تصوير آخرين نگاهت را قبل رفتن به قربانگاه عشق تجسم کنم . چه روزهاي سختي که بدون تو و پدر(شهيد محمد سخني ) بعد شهادتت متحمل نشديم .آن روز نفرين شده کاملا يادمه، تو سي و هفت ساله بودي و براي خريدن نان خانه را ترک  و مادوبرادر و يک خواهربه مدرسه رفته بوديم .يادته دبيرستان من چند قدمي کوچه يمان قرار داشت .ساعت ده صبح يازدهم سال 1365بناگاه دبير انگليسي مان وارد اتاق شده و به آرامي گفت بچه ها همه بريد بيرون !!!ماهم ناخواسته و سراسيمه خود را به طبقه پائين مدرسه رسانديم. ولي فرصت خروج از در مدرسه را پيدانکرديم ،زمين و زمان لرزيدولي شبيه زلزله يا بلاي آسماني نبود ، بلکه آنروزها به اون ميگفنتند بمباران شهرها!!.وقتي از دبيرستان بيرون اومدم مردمي را ديدم که هرکدام به نقطه نامعلومي ميدويدند .همه جاي شهر را آتش ودود فراگرفته بود.صداي انفجارهاي متعدد همراه با تکانهاي شديد زمين تا دهها دقيقه طول کشيد .بخانه که دويدم، خواهر کوچکم درمنزل همسايه بود و گريه ميکرد اما از تو خبري نبود .زن همسايه گفت : مادرت به نانوايي رفته ،سريع با دوچرخه به طرف نانوايي رفتم ،اکثر کوچه هاي محله يمان بعلت بمباران در حال سوختن بوده و همه جا آثار بمبهاي ضد نفر جنگنده هاي رژيم ملعون صدام ديده ميشد .در هرطرف، دست وپاهاي بدون بدن و سوخته يا تکه تکه شده يافت ميشد .چند اتوبوس و ماشين  با آدمهايشدر حال سوختن بودند.سمت نانوايي، مردم زيادي جمع بوده و چند شي همچون چوب خشک از داخل نانوايي در آوردند،  بناگاه فردي مثل ديوانه ها ، يعد ديدن اونها فرياد کنان فرار نموده و موقع فرار مرتب ميگفت : خدايا اون شاطره،خدايا اون شاطره که سوخته !!.اونجا من تورا نيافته و همه جا را به دنبالت گشتم .ولي نه همسايه نه فاميل نه دوست هيچکدام از تو خبري نداشتند .ظهر شد و برادر کوچک و خواهرم از مدرسه آمدند.تشويش و نگراني اين کودکان ،نگراني منو بيشتر کرد. اگه يادت باشه من اون وقت نوزده سالم بود .ظهر به عصر و عصر به شب تبديل شده، ولي باز از تو خبري نبود.کم کم اکثر فاميل درخانه ما جمع شدند و نگراني ما را دوچندان کردند، فرداي آنروز نيز پيدايت نشد .صبح روز بعد بيمارستانها ،پزشکي قانوني و...همه بدنبالت گشته بودند تا اينکه خواهر زاده ات علي که سروان شهرباني بود و ترا خيلي دوست داشت ،منگ و مبهوت اومد و گفت : رحمت ،با هم بايد به جايي بريم!!!.جايي که قرار بود بريم بسيار دور بود .ميداني مادرجان عجيبترين چيز چي بود؟ اينکه پسرخاله و بقيه ما را به کنار درياچه اروميه و بداخل پادگان المهدي بردند.خداي من چه ميديدم اونجا محشر کربلا بود، صدها بدن بدون سر،دست و پاهاي بدون بدن و اکثر سوخته داخل تابوت يا روي نايلون گذاشته شده بودند.پسرخاله علي کمي با مکث و با ناراحتي گفت : برو و بگرد و ببين آيا ميتواني مادرت را پيدا کني ؟اما اشک مجال ادامه سخن گفتن را به او نداد .يکدفعه مثل اينکه مرابرق گرفته باشد ،تازه فهميدم که دچار چه مصبيتي شديم. تازه از داغ شهادت پدرمان نگذاشته بود ،که نبود تو نيز به آن اضافه شد .همه تابوتهارا ديدم تا اينکه ديدم پسرخاله کنارتنه سوخته فردي به آرامي ميگريد .تنه هيچ شباهتي به انسان نداشت بشدت سوخته و بدون صورت ، پا و دست بود تا اينکه با ديدن چند علامت ، نوع گره روسري ات که هيچگاه باز نبوده و گردنت را نشان نميداد ،از تکه کاپشن خارجي من که تازه خريده بودم و از شانس اون روز تو پوشيده بودي (جالبه اينکه خيلي کم سوخته بود!!!) ، .قسمتي از شلواردوخته شده توسط دختر خواهرت افسانه (که تورا بسيار دوست داشت و هر موقع از اصفهان ميامد فقط به فقط پيش تو ميماند ) ترا شناختم .بعد آن ديگرحتي نفهميدم چطور به خانه مرا آوردند!!. روزهاي متمادي بمباران اروميه ادامه پيدا کرد ولي هيچکدام ار فاميلها خانه يمان را ترک نکردند. و زير شديدترين بمباران تا مدتي پيش ما ماندند.روز اول بمباران اروميه آمارشهدا 550 شهيد و هزاران مجروح اعلام شد ،که تو نيز يکي از آنها بودي .مادرن جان حتي روز به خاکسپاريت باز هواپيماهاي عراقي باز به شهر حمله کردند، طوري که مردم موقع دفن اجساد ،شهدا را زمين گذاشته و فرار کردند ولي ما چون جز تو ،عزيز ديگري نداشتيم،ترا روي شانه هايمان تورا با احترام وعزت کامل تا آخرين لحظات کول کرده و به خاک سپرديم .ماهها طول کشيد تا بوي آخرين عطري که زده بودي از اتاقها محوشود .از آن موقع تا به امروز کمتر کسي در خانه يمان را ميزند انگار که ما نيستيم . جالبه بدوني بنياد شهيد فقط ده هزارتومان به ما داد و تا به امروز حتي يک بار نيز به خانه ما نيامدند.!!!!. اون روزها مد شده بود که زنها جز شهدا حساب نميشوند ؟!!!! و براي همين دليل تا سالها به ما چيزي خاص از بيناد شهيد تعلق نگرفت .تا اينکه مسولين وقتها تمام عقلشان روي هم ريختن و تازه فهميدن زنان نيز انسان هستند!!! و بخشنامه صادر کردند که قسمتي از مزاياي شهداي مرد را به خانواده هاي آنها بدهند !!. يادت باشه پرونده پدر نيزدر بنياد شهيد تا مدتها دچار مشکل بود ، پس ما مانديم چهار تا يتيم تنهاي تنها با آن همه مشکلات ،که اگر نبودند مردان خوش قلب و مسلماني که در خفا در بنياد شهيد و شهرباني به ما کمک ميکردند ،مطمئن ما از بين ميرفتيم !!!. همه دوستانمان با حسرت ميگفتند: خوش بحالتان که  بنياد شهيد حتي برف بام خانه يتان را پارو ميکند !!!! ولي غافل از آنکه ما اصلا بامي نداشتيم که برفي هم داشته باشيم .و نميدانستند که هرروز با وجود مشکلات شديد مالي با يک کيف بزرگ و پر از کپي مدارک و...پيش استاندار،فرماندار،امام جمعه ،نماينده مجلس در اروميه و تهران ،بيناد استان و تهران ،مجلس شوراي اسلامي در بهارستان و دهها وزير و معاون دهها سازمان مدعي نميرفتم که اثبات کنم زنها نيز شهيد بوده هرچند در اثر بمباران شهيد شده باشند.جالب بدوني همزمان با تو يکي مردهاي فاميل نيزدر اثر بمباران شهيد شد به خانواده آنها همه چيز تعلق گرفت ولي به ما نگرفت و گفتند کشته شدن زنان و کودکان بعنوان عارضه جنگه ولي کشته شدن مردان بعنوان يک شهادت حساب ميشود !!!!!و از همه جالبتر قبولي پزشکي من با وجود رتبه بسيار خوب درسال 1366 لغوشدولي دختر همون فاميل شهيده شده در بمباران به دانشگاه تهران رفته و آلان متخصص زنان و زايمان هست !!!. ظاهرا اون روزها مسايل چون قبلا مشابه اي نداشت، براي همين دليل راه حلي نيز براي آنهاپيدا نميکردند واين عين عدالت بود !!! . هر ماچند يتيم تا به امروز نيز به خاطر حفظ نظام مقدس جمهوري اسلامي و عزت شهدا مخصوصا شما دونفر لحظه اي دم نزده و به شرايط موجوداعتراض نکرديم ولي انصاف هم نبوده و نيست که خانواده اي شهدا توسط دولت فراموش ميشدند و ميشوند.اون روزها بين ارتش و بنياد شهيد در رابطه با درجه بندي شهدا اختلاف شديدي بودو دود اين اختلافات نهايتا به چشم تعدادزيادي از خانواده هاي شهدا رفته و ازبسياري از مزايا محروم ماندندکه يکي نيز خانواده ما بود ما دوشهيد داده بوديم ولي عملا از مزاياي خاصي استفاده نميکرديم .هرچند امروزه اين مشکلات تا حدودي حل شده ولي زخمهاي آنروزها چنان زياد هستند که گاه يکي سر باز زده و تا مدتها مشکل ايجاد ميکنند وهر گونه اقدام بنياد و دولت نوشدار بعد مرگ سهراب هست .بهرتقدير مادرجان خانم جميله رمضان شيخ سرمست بيست و چهارمين سالگرد شهادتت و بيست و هفتمين زمستان شهادت پدرم آقاي محمد سخني از به امام عصر (عج) تبريک و تسليت گفته و اميدوارم شفيع، ما  ، تمام فاميل ودوستان و تمام آنهايي که دوستشان داريم در روز قيامت باشيد .خداحافظ شما تا نوشتاري ديگر




نویسنده :دکتر رحمت سخنی - ساعت 1:2 روز يکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸   |    نظر دهید   |    لینک ثابت

powered by blogdoon.com